خودم بگم بهتره !
دلم میخواد عیب و ایرادات خودم رو خودم بگم تا اینکه بقیه با سرکوفت بهم بگند.
مقصر خیلی از اشتباهات زندگیم خودمم دیگه ۲۴ سالمه
اول اینکه نباید انقد خونوادم رو در جریان کارام بگذارم, چرا نباس بگذارم؟؟ به چند دلیل: راه حل درست نصیحت کردن رو بلد نیستند و ناخواسته از رو دلسوزی بدترین ضربه رو بهم میزنند .. انقد تو همه چیز ازشون نظر خواستم الان هم میخوام یکاری کنم حتما باید باب میل بابام باشم ، فکر میکنند من از پس خودم برنمیام اگه اونا کارام و نکنند من نمیتونم، امروز بابام سر کار نرفت که با من بیاد حالا منم کلی باش حرف زدم نخیر نمیخواد و فلان اما اومد !خب این اشتباهه..اصلا دست خودم نیست به حرف های بابام گارد پیدا کردم هر حرفی میزنه دوست دارم عکس شو انجام بدم چرا چون انقد غر زده و هرکاری که منو داداشم خواستیم انجام بدیم دخالت کرده که خورده تو ذوق مون ،، امروز صبح مجبور شدم چادر سرم کنم چرا چون انقد بابام صبح گفت و مغزم و سابید درحالی که این لباسم بلند بود تا زانو و دو نفر از اون اشخاص مصاحبه کننده منو بدون چادر دیدند و اونجا اولین ضربه رو خوردم و تمرکزم رفت چون صد پیش خودشون فکر میکنند این دو روئه ! و کل مصاحبه ذهنم درگیر این مسئله بود و جرات نگاه کردن بهشون نداشتم حالا از مصاحبه اومدم جزئیات اشتباهم و گفتم و دومین اشتباه نباید همه چیز و به خانواده گفت : پدرم یک حالت سرکوب کننده گفت چرا اینکار و کردی نباید میپرسیدی و کل مسیر ا یکریز راجبش گفت واعصابم خورد شد بعد زنگ زدم داداشم که اون آرومم کنه اونم باز کلی دری وری گفت و سرکوفت زد و خندید و منم قطع کردم
سوم: هیچ کاری رو کامل بلد نیستم و به قول داداشم الکی یه چی رو بزرگ میکنم من الم من بلم! عرضه انجام هیچ کاری الخصوص تیمی و گروهی رو ندارم ! من دوست دارم هم خودم رییس باشم هم نوکر و تنها کار کنم
چهارم : زود بهم برمیخوره خصوصا حرفای خونوادم ،، شاید حرفی نزنم اون لحظه اما انقد تو ذهنم و روانم میمونه که بلاخره یکجا همه باهم فوران میکنند .
پنجم : به حرف مردم خیلی توجه میکنم و به قول داداشم چشمم به دهن مردمه .. مدام درگیر اینم چه کاری از نظر بقیه درسته انجام بدم چه کاری بده نکنم . و از قضاوت آدمها میترسم .
ششم : شهامت انجام کارها رو ندارم و میترسم اگه یکبار نشه دومین بار دیگه ول میکنم درحالی که میدونم اگر یکبار دیگه انجام بدم میشه اما خسته میشم و نمیکنم.
هفتم: داداشم میگه خود مختاری یعنی حرف باید حرف من باشه ،،دیگه واقعا داره باورم میشه خود مختارم اینقدر که اینو بهم گفته:( شاید تو حرف زدن بگم آره اینطوری اونطوری ولی بعد انجامش نمیدم ..
هشتم: دلم برا بقیه زیاد میسوزه،، من با نگرانی و استرس روزامو میگذرونم مراقب بقیه م اما اونا براشون مهم نیست و پیش پیش سر هر چیزی استرس بیخود به خودم میدم تهش به جا دستت درد نکنه غر نصیبم میشه..
حرف گوش کنم : حرف بقیه رو گوش میکنم و اونا را تو کارام دخالت میدم شاید درست باشه حرفهاشون اما اینم اشتباهه نباید هر حرفی رو گوش کرد باید سر حرف خودم بمونم و پافشاری کنم حتی اگه نظرم اشتباه باشه ..
خیلی خیلی ساده م : آدم باید پرو و مطالبه گر باشه نه کوتاه بیاد من انقد کوتاه اومدم الان هم یکم اصرار به کارم میکنم آدم بده میشم..
بعد اینکه خیلی آدم مقایسه گری ام و انتظارات بیجا از خودم زیاد دارم من مدام خودم رو با کسی مقایسه میکنم که دو برابر بیشتر از من تجربه داره و سنش بیشتره و بر این واقفم اون شخص بنده خدا کلی زمین خورده اما بلند شده تا به اونحا رسیده و من میخوام که بدون اشتباه موفق بشم
اعتماد به نفس ندارم به خودم اعتماد ندارم و زود دست و پام رو گم میکنم اینم خیلی بده
و بزرگترین عیب اینکه خیلی خیلی عجولم و دلم میخواد مسیر ده ساله رو توی یک روز طی کنم
خیلی تو آدم گذشته زندگی کنم و اتفاقات بد کامل تو ذهنم میمونند و من هی اونارو برا خودم بولد و بزرگ میکنم
کلی عیب و ایراد دیگه هم دارم پست طولانی شد بقیه ش رو بعد میگم