•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

میلاد و از این حرفا

حالا بنده از میزان خجالتی بودنم کاسته شده ولی دیروز ما بسی خجالت کشیدیم پست بگذاریم که خب مثلا تولدت هست که چه ؟..

فلحالی ما ۲۴ ساله گشتیم و دراولین روز ۲۴ سالگی دو مرد سرمان شیره مالیدند و نیامدند و پروژه مان نابود گشت :/ به جایش با خانم دکتری آشنا گشتیم که مارا الماسی در دل زغال سنگ ها نامید و آنگاهی که ما ناامیدانه بر پله های دانشکده پتروشیمی آنهم در بالای کوه نشسته بودیم و از اعصاب خوردی سنگ ها را از بالا به پایین نشانه می‌رفتیم دستمان را گرفت و امید در وجود مان ریشه دواند.

کار خاصی ننمودیم در روز تولد مان دو تا از رفقا و پدر و مادر و ح و دختر عمه ام تولدمان را فرخنده شمردند:))

در یک حرکت انتحاری ساعت ۹ شب از خوابگاه زدیم بیرون و رفتیم تنهایی کافه دنج مان و در گوشه ترین مکان نشستیم و در دفتر آنجا خاطره ای نگاشتیم .. صفحه اول خاطره را با شما شِر میکنیم . کلیک