مصاحبه و مصاحبت !
در مصاحبه هفته پیش بر ما چه گذشت ؟
والا ما آنقدر براش استرس کشیدیم که حد نداشت حتی رفتیم جزوه ای در حد آموزش پایه کشاورزی دانلود کردیم و گفت خب به هرحال دانش بنیان است چندتا سوال پرسیدند عینهو ماست نگاه شان نکنیم و خودی از خود نشان بدهیم !
خلاصه با پدر جان رفتیم ما انتظار مان دانشکده کشاورزی بود اما یک ساختمان دوزاری در اطراف دور از دانشگاه بود ..
بعد از بدو ورود همین که یک نگاه اجمالی انداختیم به فکر این افتادیم که چطوری با پدر جان از آنجا بزنیم به چاک !
بعله رفقا شرکت بازاریابی برای یک نوع کود مایع از شرکت سبو سیب بود ،، یک فرمی بهمان دادن چون ما درس شان را خوانده بودیم اطلاعات را دری وری نشستیم و خانمی سعی داشت مخ من و پدر جان را بزند که ما در دام تله شان بیفتیم ولی من و پدر زرنگ تر از این حرف ها بودیم که بخواهیم گول بخوریم ..
مصاحبه که برا بازاریابی کشک است بخواهید نخواهید آنها قصد شان جذب کردن با چرب زبانی است .. حال برا متقاعد کردن ما یک دختر بچه متولد ۸۳ ای گذاشته بودند که مخ مرا بزند اما من باهوش تر از این حرف ها بودم و دخترک اعداد و ارقام میگفت و درصد و سود حساب میکرد که بگوید آری اینطوریاست ما هم آن بین مثلا میگفت ۴۰ درصد سود ما دقیق حساب میکردیم و میگفتیم خب اینکه میشه۳۶ درصد و فقط یکسری دلایل می آورد من دلیل علمی اش را میگفتم بش برمیخورد میگفت زیر دیپلم بگو پارادوکس جون
بعد پرسید مگر استقلال مالی برات مهم نی ! گفتم چرا هست اولویت اولمان هم هست اما مهم تر از آن برایمان کسب مهارت است اینی که شما میگید با روحیات ما سازگار نی ما آنقدر اجتماعی نیستیم محصولات تان را بتبلیغیم بعد اینکه ما از حرف هایتان این را برداشت نمودیم به هرحال اولش باس حداقل ۵۰-۶۰ میلیونی سرمایه گذاری کنیم که حداقل ۲-۳ لیتر از این کود تان را بگیریم که بخواهیم به کشاورزی فرو کنیم؟ من پول ندارم حالا آنها هزار و یک دلیل مغلطه کننده ما هم حرف حرف خودمان خیر با اولویت هایمان سازگار نی! حالا زود تصمیم نگیر دو جلسه از کلاس های آموزش را بیا رایگان هم هست بعد پشیمون میشی هاااا .. گفتیم حالا بعد خبر تان میکنیم ما این هفته پریم ! پشیمانی؟؟ عمرن زهی خیال باطل !! حاضرم برم تمیز کاری خانه مردم کنم اما بازیابی عمرا ،، همین که از آنجا درآمدیم مدام زنگ و پیام که فردا نه صبح منتظریم 💓😘 ما هم بلاک نمودیم و آخر هم با چند شماره دیگر با ما تماس گرفتند و پیام ! عصابمان خورد شد و رک بهشان گفتیم: من میخوام درس بخونم و دنبال کار نیستم و مودبانه فرمودیم نمیخواهیم دیگر تماسی از شما داشته باشیم !
این از مصاحبه !!
+حال ما استرس دوشنبه را داریم ! مصاحبه در دانشگاه آزاد برگزار میشود ما نمیدانیم چطور باید تدریس کنیم که آنها خوششان بیاید ! آقا ما این مدرسه رها را میخواهیم از همان روز اول چشم مان را گرفته :((کلیک
رفقا ما به دعا معتقدیم از شما خواستار دعایی برا اینجانب هستیم البت اگر لایقش بودیم فلحال از شما بسی متشکریم 🌹
++امشو زن عمو جان مهمان ما بود و حرف پسرک را پیش کشید و ما خیال مان راحت شد که پسرعمو گربه را دم حجله کشته بود و نه را از سوی ما گفته بود :) خدا شاهده اگر ما پسرک را دیده باشیم .. بعد پسرعمو عکسی مشترک را نشان مان داد ! از ظاهر بخواهیم قضاوت کنیم داش مان خیلی پرنسس بود قیافتن بیبی فیس مینمود و چهل را نمیدانستیم میگفتیم تهش سی باشد.. خلاصه که از بیخ گردن مان گذشت یهو دیدید خانواده اگر سنش اوکی بود مخ مارا میفرسودند که بیشتر بفکریم و چون با چیزهایی که شنیدیم و پدر میشناخت شان از فیلتر های سخت گیرانه پدر عبور میکرد! یهو دیدید پارادوکس تان از رو رودرواستی خودش را یک عمر بدبخت میکرد یکی از دلایل اصلی ترس از ازدواج همین بله گفتن از رو رودرواستی است :(