•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

تبریک میگم کم آوردم حوصله حرف عاشونو نداشتم فلحال چادر سرم کردم برم آمورش پرورش یک روستای دور افتاده شاید تو همون دور دورا منو جا زدن :/ والا پدرم در اومد تو پنج سال گذشته اینهمه تلاش کردم تهش باید با چادر و بسیج و از این موردها برم سر کارم

به خدا حس میکنم لخت دارم میگردم :((

+ همچین آدمهایی باعث شدند از چادر بدم بیاد اگه هفت سالم بود یکی بهم می‌گفت اگه چادر بگیری این اتفاقات میفتع همونو نیستش میکردم :/

🎨 تنظیمات قالب
🔤 فونت متن
🔎 اندازه متن
☁️ یک بیت برای تو