•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

ساعتی برای غر

والا اگه منو داداشم دوست پسر یا دوست دختر داشتیم باش تلفنی حرف می‌زدیم اول همین بابا مامانم پشت ما حرف میزدند و می‌گفتن خجالت بکشید حیا ندارید ،الان هیچی نمیگند بماند می‌گند طرف ذوق شو داره! اِلع بله کلا بابام برادرزاده هاشو بیشتر دوست داره

مرد ولمون کنید جان جدتون حالم بد شد دختره میگه بیا منو بیار خونتون دیگه نمی‌خوام خونمون بمونم :/ خدا شاهده دخترای الان و حتی پسرا چرا این شکلی شدند والا یکذره خجالتم بد نی

من فکر کنم برای دوران ناصر الدین شاه قاجارم انقد که تفکرات بسته دارم😂

باید یکم تفکرانم و راجب ازدواج و دوستی آپدیت کنم والا

هرچی من بیشتر میبینم هرچی بیشتر می‌شنوم تصمیم بالفعل و بالقوه میگیرم که درود بر تنهایی !

البته از خونه هم متنفرم خونه فقط مکانیه که برام حرص و جوش کامله همش نگران خونوادمم الان منتظرم یک کار یک جای دور پیدا کنم برم ، خدایی خونوادم آدمای بدی نیستند ولی جدی از یه سنی به بعد حوصله خونه نیست

بابا هرچی میشه به برادرزاده هاش میگه .. آقا من نمی‌خواستم کسی بدونه چه غلطی دارم میکنم کف گذاشتی دست پسر عموم که هزارتا سرکوفت دخترشون بهم میزنه

🎨 تنظیمات قالب
🔤 فونت متن
🔎 اندازه متن
☁️ یک بیت برای تو