ازدواج و بچه و از این حرفها
احتمالا رفقا یادشان باشد ما یکی دوماه پیش پستی گذاشته بودیم بااین عنوان خانم حامله ای مهمان خانه مان بوده و همسایگان محترم بوی کباب به راه انداخته بودند و مادر ما نگران بچه تو شکمش و آخر نفهمیدیم آن همسایه کدامین بود که مادر ذره ای چشم انتظاری بانوی حامله را بگیرد.
متأسفانه چندی پیش در ورود به هفتمین ماه بارداری دچار سقط جنین شد و طفلی ازبین رفت.
در ادامه میگیم چرا ما در نظر مان است امشو چنین مسئله ای را بیان کنیم.
اولندش شما غلط میکنید وقتی بچه اول تان هنوز شمع سه سالگی را فوت نکرده و دو سال و یکی دوماه است به فکر بچه آوردنید. عده ای به نظر مان فقط اسم مرد را یدک میکشند بوی از مردانگی نبردند. مرد فقط این نیست باد به غبغب بندازه و صداش رو برا زن و بچه اش بالا ببره. این عمه زاده ما زن پا به ماهشو ول میکنه و راهی شمال میشه. همون شب که جناب راه میوفته سمت شمال خانم حالش بهم میخوره البته از عمه شنیدیم که میگفت از چند روز قبل تر دلدرد داشته اما گفته یک عرق نعنایی میخوریم و خوب میشویم و به همسرش چیزی نمیگه و همسرش دختر و زن ش رو میسپره به امون خدا و میاد خونه مامانش! ساعت ۶ صبح خانمش به هر زحمتی در همسایه ها رو میکبوبه و میرسوننش بیمارستان و متاسفانه بچه یک روز بیشتر دووم نیاورد و چون چندمین سقط جنینش بود متأسفانه دیگه بچه دار هم نمیشند.
حالا شما گیریم تو سن پایین شوهر کردید رفت وقتی از پس خودتون بر نمیآیید واقعا چرا باس یک طفلی معصوم رو به این دنیا بیارید. بدتر از این که طبق شنیده های مان از زن عمه زاده میگفت تو بچه داری هم کمک آنچنانی نمیکنه و با آن بار سنگینش دخترک را بغل میکرده و میگردانتش. آن طفلی مقصر نیست خب بچه ست همین یک ماه پیش دو سالش شد. نیاز به توجه مهر و محبت و بازی و شادی دارد. و خود زن عمه زاده هم سن و سالی ندارد و به قولی بدنش توان حمل دو تا بار سنگین رو نداره!
تازه از مزخرف ترین آداب رسوم سمت ما این است: طرف امروز جشن عروسی گرفتند فردا مادر شوهر پدرشوهر حتی مامان و بالای خود دختر میگند خلاصه بچه بیارید قند زندگی و ازین حرفهاست.. بابا قدیم که نی ده تا پس بندازین و ول کنید خودشان بکوبند سر کله خودشان و بزرگ بشوند و بچه های بزرگتر کوچیکتر هارو بزرگ کنند. مااین عصر را عصر مصنوعی جات میدانیم و همه ما به مو بندیم و نیاز به مراقب بیشتر از پیش داریم و جامعه آنقدر دریدهشده که باس بیش از پیش به فکر تربیت شان بود که این مهم تر است..
حالا عده ای هم برا جمع کردن گند کاری های شان میگویند خب خدا داده دیگه:) بگذریم به این ماجرا ورود نکنیم که نه عصاب ما خورد شود نه عصاب شما بهم بریزد.
از عجیب ترین مسائل دیگه ای که چند روز پیش فهمیدیم خبر بچه دار شدن یکی از هم محلی هایمان افتادیم که دخترک ۱۹ ساله دو ماهی حامله است البته اشتباه نکنم اون سالی که من رفتم دانشگاه ازدواج کرده بود و من الان ارشدم و ۵-۶ سالی تقریبا میگذره:) ما دور را دور گاهی بااینا سلام علیکی داریم عرضم به حضورتان بهمان عرض کرد جاریش که ۱۷ سالش است بچه اش به دنیا آمده و اکنون هشت نه ماهه است خلاصه که سخنانش بوی از حسادت و ازین حرفها میداد و نتیجه چیشد ما خبر بارداریش رو شنیدیم. حالا زندگی شأن چند مرتبه به مرز فروپاشی رفت. و در نظرمای خردسال! دوامی نمیبینیم ایشالا که ما اشتباه کنیم ولی خدایی هم زن هم شوهر بچه ند شوهرش فکر کنم هم سن داداش بزرگمه مامانم میگفت با محمد حسین هم چِله ست! آخی دو ماه و چندی دیگه تولد محمد حسینه و اگه بود امسال میباست ۲۶ سالگی شو جشن میگرفتیم بگذریم!
خلاصه که نکنید الان زن عمه زاده دچار افسردگی شده و بچه دو ساله ش هم آلاخون والاخون:( خب بنده خدا مادره حق داره. هر کی بود بهم میریخت..
یکم تو ازدواج هاتون دقیق تر بشید چون نه تنها آینده خودتون رو شامل میشه بلکه سرنوشت عده ای دیگه و یک جامعه رو تحت تاثیر قرار میده. سر هوا و هوس شما قطعا بچه هم هست و اون طفلی گناهی نکرده که پاسوز شما بشه.
کیس هایی رو میبینیم دور برمان که هرروز بیشتر از دیروز از ازدواج متنفر تر و دور تر میشویم. ماجرا عموزاده را بعد تعریف میکنیم فعلا این مورد رو داشته باشید که میگند آدم هارو باس یا تو سفر شناخت یا سر سفره! متأسفانه ما جوونای امروزی پند قدیمی هارو جدی نمیگیریم....
تمام