خاطره ای از خماری؟
داشتیم کامنت های پست یکی از رفقا ی گُل را میخواندیم که یاد آخرین روز خوابگاه مان افتادیم ..
یکی از فانتزی های مان این است : یک جرئه مِی ناب بنوشیم به سلامتی حافظ ، آنهم در حافظیه دست در دست یار ، که بهمان آموخت: (صبحست ساقیا قدحی پر شراب کن ، دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن !) حالا چرا دست در دست یار ؟ زیرا عالیجناب دستور داده اند: ( ای که دایم به خویش مغروری ، گر تو را عشق نیست معذوری ) بعله ما را منعیده یا با یار یا هرگز !
نمیدانیم بحث مستی یک از اهالی خوابگاه شد و گفتیم آری ما نیز دلمان میخواهد یکبار هم که در عمرمان شده بنوشیم و بزنم به سلامتیت که ساقی همه بودی الا من که یک پیک نکردی به کام ما و فلحال چندی دیگر کوچ میکنیم و از این دیار میرویم و دریغ از یک خفت و غلط ! ما نگفتیم که لوسی درونمان گفت :/
سین در یک آن زنگید به دوست پسرش ، مستر جیم قاف( تو دست و بالت چی داری که میخوام روز آخری یکی و از راه به در کنم ) حالا من:/ سین تو رو خدا آبروی مارو نبر ، من شکر خوردم تو رو جدت وا بده! تو رو خدا ول کن این غلط کردن ها تا آنجایی ادامه داشت که شنیدیم فقط شراب سیب دارم! و وقتی خیال مان تخت سلیمان شد آنجا بود که ما پایمان را کردیم در یک کفش نه خیر من فقط مِی ! همین الان یا برام جور میکنی یا من میدانم با تو و پشت چشمی نازک کردیم و هی اصرار یالا همین الان من دوساعت دیگه میرم ، من شراب انگور میخوام و السلام
البت خداوند را شکر گزاریم که جور نشد وگرنه که خر باس میآوردیم و باقالی بارش میکردیم 😁
+اگر قصد ما خوردن شراب بود که تاحالا صدبار از دست این روزگار شیری. هزاران بار نوشیده بودیم به قولی چه خوش است مستی و بی خبری خلاصه که آره اینطوریاست.
اما همیشه استثنائی وجود دارد و ما بسی این مورد را دلمان میخواهد که فقط یکبار امتحانش کنیم :🏛️+🍷+👫
🏛️ در تصورات مبارکتان اینجا را به جا کاخ سفید ،حافظیه متصور شوید! باتشکر
پ.ن:کلیک