!
فلحالاً احتیاج به خود تعریفی میداریم تا خود تعریف کن درون مان را آرام گردانیم، خلاصه که ما رفتیم بعله برون! داستان عمو زاده را دیگر اکثر رفقا در جریان میباشید! حس غیبت نی، بگذریم تنها چیزی که آموختم این بود که در ازدواج خانواده بسیار مغوله ی مهمی است هرکی بیاد بگه نه بابا خونواده که مهم نیست باس اولویت بیستم تا سی ام باشد و مهم فقط تفاهم و خواستن دو طرف و عشق است بدونید ازدواج شون بر پایه هوسه نه عقل و منطق و عشق حقیقی! خلاصه که تو این مراسم نیز پاشیدگی خانواده کاملا مشهود بود! بگذریم بریم از خودمان بگوییم:) این همه خودمان را سانتال مانتال و داف بلاگفا سیتی نمودیم که جذاب جمع باشیم اما خب تیر به خطا رفت! همه اون وسط مشغول بزن و برقص ما به عنوان خونواده دوماد، نه خونواده عروس رو میشناختیم نه تاحالا خونه شون رفته بودیم و نه اصلا اینا رو دیده بودیم،خلاصه که رفتیم تو آشپزخانه و دِ بشور! از پیش دستی گرفته تا چاقو و .. خلاصه که ما اصلا هرجا میرویم کار بر پیشانی ما نوشته شده و از بچگی عادت ما همین بود، حالا بنده خدا گفتند نمیخواد ولی خب تو مرام پارادوکس نی!😑 دیگه تنها رخ نمایی ما در لحظات پایانی عین این پسر جنتلمن ها بشکن و دست زدن بود و تمام! خلاصه تا ده و نیم اینا اونجا بودیم و بهمون شام ندادن اما زن عموم شام تدارک دیده بود و این ۲۰-۲۵ نفری که رفته بودیم باشون، مارو بردن خونشون و جاتون خالی یک فسنجون مشتی زدیم تو رگ:) جونمون بگه براتون که این ظرف و ظروف برا ۲۵ نفر رو هم کی آخر شست؟ آفرین درست حدس زدید پارادوکس جون تون! جای خسته نباشید نداره واقعا؟
یعنی من خونه هرکی میرم عشق میکنند جوری میرم باشون کمک میکنم سفره بزار ظرف بچین ظرف بشور انگار مهمونی تو خونه خودمه! خدایا چرا از این مهمونا خونه ما نمیاد😐فقط یکی از دختر عموم هام میاد خونمون مثل منه بهتره بگم من مثل اونم ایشون مادر دو تا بچه بزرگه!
خلاصه هیچی دیگه الان دارند عشق میکنند ظرف هاشون شسته و وسایل شون مرتبه تازه میخواستم قاشق و چنگال ها رو پاک کنم گفتم پرو میشند!
ناگفته نمونه تو خونمون هم امروز مهمون داشتیم کلی طرف شستم بماند لیوان هام کثیف بوداونام با وایتکس شستم و فلحال دستی نمونده.
زن عموم میگه خدا خیرت بده من فردا چطور باید همه اینارو میشستم، خلاصه که دختر هم سن خودم یکی دوسال حالا این ور اونور تو خونه بودند اصلا تکون نخورند! خدایی اعصاب آدم خورد میشه دیگه حداقل تو بیا ظرف هارو که میگذارم رو سینک بگذار اونور هی من مجبور نشم سه تا بشورم دوباره برم اون ور بچینم!
خلاصه که از بعله برون فقط ظرف شستنش و فهمیدم چه خونه عروس چه خونه زن عموم!
لازم به ذکره فلحال خونه خودمون هم مهمون داریم!
من نمیدونم شمام مثل منید یانه من وقتی ظرف میشورم خدا نکنه مانتو یا لباس رنگ روشن تنم باشه این باقی مونده های ظرفای خورشت اصلا به عمد هم شده میریزه رو لباسم موقع شستن😐 نمیدونم از تلقینه یا چی که اول میگم نکنه بریزه رو لباسم اگه تیره باشم شاید باورتون نشه حتی آستین هام هم خیس هم نمیشند، امشو که موقع شستن انگار سه تا پارچ آب کثیف ریختن رو آستین و جلو لباسم🗿
منو تصورکنید با کفش پاشنه بلند، موهای پریشون اما لباسام خیس! خدایی نخندید! مضحک بود وقتی داشتم سوار ماشین میشدم و خداحافظی میکردم!
+ بسی خسته:( دوست دارم حداقل تا دو ظهر فردا بخوابم ولی بعید بدونم دیر تر از هفت -۸ پاشم، تازه مهمون هم هست بعید بدونم و صبح خروس خون بیداریم.☹️ این مدت آرزوی خوابیدن دیوونم کرد نمیدونم چرا نمیتونم بخوابم:( باور کنید گوشیم میگذارم کنار باز تا چند ساعت بیدارم:((
++ سرم خیلی خیلی خیلی درد میکنه :((((