•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

بله برون

از اتاق فرمان خبر هایی به گوش می‌رسد که انگاری عموزاده، دوست دخترش را می گیرد و امشو قرار بر بعله برون است! و ما نیز از دعوتی های این جمع که اصلا بی ما صفا ندارد! غم چه بپوشیم مارا گرفته! نه این که بسی مهم باشد ولی خب، مارا از جوانب دیگر استرس گرفته که اولندش کارهایمان می ماند و باس دو ساعت راه را بکوبیم و برویم و دو ساعت آخر شب همان را مجدداً بکوبیم و بر گردیم تازه بعد شام هم هست! و احتمالا بیاییم خانه بشود یک دو! از کله خروس خوان بیداریم! و مشغول ضبط و رفت خانه و غذا پختن و پذیرایی مهمان ها، خیر سرمان چندی دیگر باس راه بیفتیم. الان هم مهمان هست و نمی توانیم برویم کار مان را در داروخانه پیگیری بنماییم، مای خوش خیال رو عصر بسته بودیم و حاسینکو گفت بیا عصر برویم! عرضم به حضورتان که شانس بد دیگر اینکه امرو ثبت نام سهمیه آرد است و یک دور باس از اینور جمع و جور کرد و فرصت نمیشود! انگار قسمت نیست. بگذریم برگردیم به همون چه بپوشیم! البته گزینه های فراخی هم دم دست نیست جز مانتو آبی آسمانی و شلوار نیم بگ سرمه ای گزینه ای دیگر نمی ماند. فقط دوست داشتیم لفظ شو بیاییم و عین سایر دخترها بگیم چنین دغدغه ای نیز داریم!

🎨 تنظیمات قالب
🔤 فونت متن
🔎 اندازه متن
☁️ یک بیت برای تو