•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

شرح حال

رفقای قدیم میدانند که سرکار می‌رفتیم و حاصل کار کردن در دو جا شد ۷میلیون تومان ناقابل ،، تصور بفرما از ۸ تا ۲ظهر کتابفروشی ، ۲-۴ عصرخوابگاه مشغول پختن ناهار و شام و غذا خوردن, ۵ تا۱۲شب جوراب فروشی حالا بعضی روزا داروخونه هم بین شون در حد دو سه ساعت میرفتم که پولی درکار نبود، اگه جنگ و اتفاقاتی که خودتان خوب میدانید نمی‌افتاد و اسفند را تا۲۵ ام می‌ماندم ۱۲٫۵۰۰ حقوق مان بود :(

۲. خب از پول حقوق مان و پول توجیبی هایمان که سه چهار ما بهش دست نزدیمو عین چی به خودمان سختی دادیم یک زنجیر به شدت نازک آن موقعی که طلا گرمی ۱۷ تومان بود خریدیم که تقریبا شد ۵ میلیون تومان به عنوان پس انداز که تصمیم مان خرج کردن برای چاپ کتاب و انتشارش خواهد بود ( وی حالا حتی برای نشریه هم نفرستاده :/ )

۳. خب اینجارو راحت تر میگم: حقیقتا تو این سه ماه تو خونه هرروز فقط حرص و جوش خوردم خونه خوبه ها نه اینکه هرروز بخوای خونه بمونی ،منی که به شدت وابسته خونوادمم دوست دارم مستقل تنها زندگی کنم و هر هفته یکی دو روز به مامان و بابام سر بزنم و حقیقتا حوصله خونه رو ندارم چون مامانم و میبینم حرص میخورم از اینکه مریضه خب حق میدم داروهای که مامانم میخوره خواب آوره و آدم و کسل می‌کنه ولی خب :( احتمالا هفته دیگه برم خوابگاه هم وسایلم و جمع کنم و هم برم آزمایشگاه پروژه ناتمامم رو توی ۱۰ روز جمعش کنم الان که فکر میکنم دلم حسابی برای دانشجویی تنگ میشه:( خب برای کنکور هم اصلا درست حسابی درس نخوندم همه ی منابعم توی تلگرام بود و اشتباهم بود دانلود نکردم و کلا قید کنکور و زدم

۴. ۱۵ فروردین بود یک شماره ناشناس بهم پیام داد و نمی‌شناختمش و بهم گفت تو از خانم. فلانی خبر نداری ؟ از ۹ فروردین هرچی بهش زنگ میزنم یا پیام میدم جواب نمیده..

حقیقتا زیاد با خانم فلانی ارتباط نداشتم و توی یک دانشگاه دیگه که کارگاه برق میرفتم باهاش آشنا شدم . خلاصه خیلی نگران شدم همینطوری تا ۲۳ فروردین صبر کردم و اون دوستش هم مدام بهم پیام میدادم یهو یادم اومد شماره شوهر عمه اش رو دارم که مسئول آموزش دانشگاه آزاد بود . خلاصه زنگ زدم و گفتم شما از خانم فلانی خبر دارید؟ و بدترین خبر زندگیم و شنیدم ۱۳ فروردین ماه خانم فلانی فوت شده بود انقد حالم بد شد نفهمیدم چی گفتم و زنگ زدم به شماره ناشناس و بش خبر دادم اون اونور گریه میکرد و منی که نمی‌دونستم باس چی بگم و دلم خون بود شماره اون آقا رو بش دادم که بپرسه چرا فوت شده و فکر کنم احتمالا خانم فلانی خودکشی کرده:(( واقعا خانم فلانی دختر خیلی خوب و مهربونی بود و کلا سه بار هم و دیدیم و حرف زدیم ، یکبار توی دانشگاه باهم رفتیم سر کلاس ریاضی ۲ ( من حتی ریاضی ندارم فقط به خاطر اینکه کنارش باشم رفتم ) ، یکبار اومد خوابگاه براش غذا ، ماکارونی پختم و اونم برام نون خامه ای آورده بود, یکبار هم برای کمک از شوهر عمه اش بهش زنگ زدم .... خانم فلانی روحت شاد واقعا از ته دل ناراحتم که دیگه قرار نیست بات حرف بزنم . تف تو این زندگی لعنتی:(

۵. تو این سه ماه بیشتر از ده تا داروخونه و شرکت رفتم برای کار اما هیچ کدوم نتیجه ندادن و تو این اوضاع خاکی یِ مملکت هیجا نیرو نمی‌خوان حتی بهشون گفتم دوماه سه ماه بدون حقوق کار آموز وایمیستم اما فایده نداشت و کل این سه ماه فقط سریال کره ای دیدم بیشتر از ۳۰ تا سریال ۱۶ قسمته :/ کارم این بود تا هفته پیش پنج صبح پا میشدم تا ۱۲ شب یکسره سریال می‌دیدم و هر سریال تو دو روز تموم میشد :/

طولانی شد بقیه ش رو یک روز دیگه میگم