تنهایی خود را چگونه پر کنم؟ ۲ نمره به اضافه هدایای گران بها!
علاقه ی خاصی به خرید کتاب داریم ،، اصلا نمیشود ما برویم پیش کیومرث و کتاب نخریم(:کلیکو
ما صمد بهرنگی را از ماهی سیاه کوچولو میشناسیم ،، نویسنده و معلمی که در تبریز به دنیا آمد و سالها در روستاهای آذربایجان درس داد. قصههایش سادهاند اما حرفهای بزرگی برای گفتن دارند. عمرش خیلی کوتاه بود و در ۲۹ سالگی از دنیا رفت، روحت شاد مرد داستان هایت تاثیر مثبت بسیاری بر ما گذاشتند خاصه ماهی سیاه کوچولو :)
+ امشو خوابگاه تنهاییم به نظر چه غلط ها میتوان کرد ؟ که حوصله سر نرود ؟؟
++ ای تف تو روحت پارادوکس اگ تو هم دوستی چیزی میداشتی الان میرفتی عسق و خال( با صدای اِلفو بخوانید!)خدا شاهد باشد ساعت ده شب که میشود خوابگاه خالی میشود و همه میروند دنبال دَدَر دو دور! تعریف از خود نباشد بچه سالمی ایم نه سیگاری نه مشروبی نه پسری نه شب بیرون ماندنی ، نه چیزی ! خدا شاهده آخرین حرف زدنم با جنس مخالف بر میگرد به همین کامنتای بلاگفا آها یه دو سه بار هم بر و بچ رفته بودن از این گپ چتا یه دو سه بار سلام گفتیم و چند تاییم میوو! دیگه دوسه بار هم با مستر کیومرث راجب تاریخ ایران شاهان بی کفایت مملکت و داستا یوفسکی سخن گفتیم !
به نظر استادم راست میگفت : پارادوکس جان تو مثل من هستی ! بیا مسیری رو انتخاب کن که برای تو تضمینش میکنم ! تو نه مثل اهل تفریح و مسافرتی که بروی عشق و حال ! درصورتی دلت میخواهد باشد که بروی آنجا کار مفیدی کنی و حس کمالگرای در جست و جوی علمت را ارضا کنی ! بیا باهم زبان بخوانیم، ارشدت را بگیر و یه دو سه سالی از ایران برو و در پژوهشکده های آنوری مشغول به کار شو و phdت را بگیر !
بگذریم فلحال که ما باالفو و لوسی و بینی حال میکنیم برویم ادامه ش را ببینیم !تف به سالم زندگی کردن ! گاهی دلمان میخواد انقد پاستوریزه نباشیم! مثلا الان دلمان میخواست مینی اسکارف میبستیم و ایرپاد میزدیم و آهنگ میگوشیدیم و میرفتیم مکان مورد علاقه مان و آدمهارا مینگرستیم خداشاعده جز دی و بهمن و اسفند من تا ساعت یازده و نیم سر کار بودم بقیه شبها دیگه نهایتن تا ۷ بیرون بودم اگه بچه ها بودن باهام دیگه تا هشت! سه ساله تو این شهر خراب شده هستم یکبار هم بیرون نرفتم و جایی و نمیشناسم پریشبی که بااستادم رفته بودم هیئت آن سمت خوابگاه چشم مان خورد به گلخونه و با تعجب گفتم عه اینجا گلخونه داره چرا ندیدم درحالی که دقیقا اونور خوابگاه رو به رو خوابگاهع! ومن سه ساله نرفتم اون سمت و دور دور کنم ! اوف بر خودم !
بعد نوشت : کارهام تموم شده میخوام زود برگردم خونمون اما اتوبوسی که همه ش باهاش تنها میومدم خراب شده احتمالا تا یکشنبه طول بکشه من تنهایی میترسم با آدمهایی برم که نمیشناسمشون :((اینا آدم های خیلی خوبین