•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

مستر واتوره بلاگیکسی:)

روزگارانی که ما جوانکی سر خوش بودیم و هنوز به واتورگی و هذیان گویی روی نیاورده بودیم، سودای جهانگردی می‌داشتیم، ما که بچه نجارکی بیش نبودیم و پول پلع ای دست مارا چه در عالم خواب و رویا چه در واقعیت محض نمی‌گرفت، اما همیشه در رویاهایمان دلمان میخواست روزی دست یارمان را بگیریم و در سواحل فیلی به عشق و نوش بپردازیم و غرق زیبایی ها شویم، دو تایی به ماه بنگریم و منتظرم طلوع خورشید باشیم، آنگاه که آفتاب در آمد سوار قایقمان شویم و بزنیم به دل دریا و دوتا ماهیگیر عاشق باشیم! و من دستانم را دورت حلقه کنم و تو قلاب را بندازی در آب و صیاد ماهی ها شوی همان طور که مرا در دام تور خودت انداختی و من صید چشم هایت شدم.

فی الحال اندیشیدن به تو حال پینوکیوی را در من برانگیخت که آرزویش یافتن اکسیر زنده گشتن بود اما در مکتب من و کتاب سرنوشتم اکسیر من یافتن تو بود که در کنار درخت زیتون آنگاه که آفتاب غروب میکرد موهایت را نوازش کنم.

🎨 تنظیمات قالب
🔤 فونت متن
🔎 اندازه متن
☁️ یک بیت برای تو