•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

سلام سلام

سلام و درود بی پایان مان بر شما رفقای جان

دلم برایتان بس تنگ شده بود و خداوند منان را بسی شکر گذارم که بلاخره بعد گذشت سه ماه و البت قبل ترش دی ماه را هم بهش بیفزاییم بعد گذشت سه ماه و اندی صفحه ی وبلاگ گشوده شد و وقتی چشم مان به بخش وبلاگ دوستان خورد و دیدم همه شان پستی گذاشته اند و وبلاگ هایشان بروز شده است نفسی از حس آسودگی خاطر بیرون دادیم و گفتم آخیش خدای من دمت گرم...

توی این سه ماه نگران خیلی ها بودم از بعضی از رفقا شماره ای داشیم و سعی مان را کردیم حال شان را بپرسیم و خودمان را از چنگ نگرانی برهانیم .. و به طبع شماره ای از بعضی از رفقا موجود نبود و بعضی از شب ها که بهتر است بگویم بیشتر شبها که دلتنگ بلاگفا میشدم در عالم خواب با چهره هایی که برایشان در ذهنم ساختم گپ و گفت میکردم ... از آقای دکتر حسین سرباز بلاگفا که هربار می‌شنیدم آن سمتی از کشور را زدن دلمان هُری برایشان میریخت و نگران چایی شیرین خانم و خودشان می‌شدیم ، از فاطمه از سحر ، از آقای خط خطی ، از نورای که دانشجو صنعتی شریف بود ، نگران زهراگلی که از جنوب بود ، تماس بی پاسخ ، سارا روانشناس بلاگفا ، هم استانی مان آقای واتوره ، اون یکی هم استانی مون جناب حباب ، آقای دکتر محمد جواد, بعضی شبا یاد رفقایی می افتادم که جز اولین مخاطبایی بودن که آن موقع ها M بودم و دیگر خبری از شان ندارم مثل پسر صبور ، زینب ، آقای روستانشین ، ،زی زی، دختر پرواز ، زینب خانوم خواهر دکتر فاطمه ، عمو قندک ،آقای ج ، سهیل ، همتا ، هیوا ، نرگس و آقای مبین و خیلی دیگر از رفقای قشنگم و همه آنهایی که با نقطه و ویرگول در اینجا مکاتبه میکردیم ..

از خدای خودم می‌خوام که شما رفقام رو سلامت نگه دارد و از شر تموم بدی ها و مشکلات و آسیب ها دور کند و ایران قشنگم همیشه ایران و پابرجا بماند :)

...

🎨 تنظیمات قالب
🔤 فونت متن
🔎 اندازه متن
☁️ یک بیت برای تو