امشو
Y
مهمون ویژه من نیومد به جاش زن عمو و عموزاده اومدن حالا موقع شام استادم بهم زنگ میزنه که متقاعدم کنه انتخاب رشته کنم چون دیروز مردد بودم گفتم هنوز مطمئن نیستم و پیگیر کارم بودم حالا نمدونم چی میشه مامانم اینا راجب کنکور و ارشد خوندن من میگند، تا اینجا تمام تا اینکه ساعت ۱۱ شد من استرسم گرفت نکنه ۱۲ بشه با ورود به دهم شهریور مهلت تموم بشه ؟ و نتونم انتخاب رشته کنم ؟؟ گفتم ریسک نکنم اومدم تو اتاقم مشغول شدم به کد زدن هی زن عموم گفت پارادوکس کجا رفتی پسر عموم گفت کجاررفتی ،، بابام برگشت گفت رفت انتخاب رشته کنه آقا گفتن همین جمله ی بابام همین شنیدن کلی انتقاد یک طرف دیگه ،،حالا من یکسر دارم کد میزنم یکسر چرت و پرتای اینارو گوش میکنم پسر عموم گفت تو با لیسانس کار پیدا نکردی و فلان چرا ارشد اینهمه بخونی چرا عمر تو تلف کنی زن عموم هم همین حرفارو تکرار کرد ... و کلیم گفت مثل خواهرمی برام مهمی خودتو اذیت نکن آخر کله تو داغون کنی که چی؟ روانی بشی که چی؟؟ 😐
برو بابا من به حرف بابام گوش نمیدم چه برسه شما عا ، درسته خیلی تاثیر پذیرم ولی آخر کاری که دلم بخواد میکنم ،، خدایی تااینجاسکوت کردم و حرفی نزدم یک جایی رسید گفت حالا دختر ت درس خوند خواستگار خوب پیدا شد؟ ، پسرت معلم یک زن معلم براش پیدا کردی؟ من مطمینم هیچ کدوم برات پیدا نمیشه😐 به بابام گفت توقعت بالاست و فلان( کلی بحث راجب این کردن که بگذریم ) یکجایی م گفت من به عنوان مرد اجازه نمیدم سرکار بره زنم و هیچ مردی قطعا دوست نداره بعد به داداشم گفت تو میگذاری؟ داداشم گفت صددرصد میگذارم پس چرا دنبال زن معلم و شاغلم😂،، خلاصه دیگه طاقت نیاوردم رفت رو اعصابم برگشتم با جدیت گفتم البته اشتباه میکنم ترک تحصیل نمیکنم و زن یکی نمیشم که ۱۴ـ۱۵ سال ازم بزرگتره ( اشاره به دوست دخترش!) اول میخواستم بگم کوچیکتر دیدم جمله بد میشه ! زن عموم متوجه تیکه م شد ساکت شد دیگه کلا حرف نزد و بعدشم سریع گفتم این بچه های که تا دیروز پریروز عروسی شون بودیم و ازدواج کردن مثلا چه کار خاصی کردن؟؟( در پرانتز بگم کلی هم خود زن عموم پشت شون غیبت کرد) خلاصه که جوابم و ندادن و رفتند
همین داداش پسر عموم انقد رو مخ مامان و بابام رفت زبان نخوندم که مهم نیست سالها گذشته اینم برام عذاب آوره الآنم باز افتادن رو دور اینکار ، هردو تا پسرعمو هام تلاش شونو میکنند ارشد نخونم مثلا که به قول خودشون به فکرمند ! تا تو عروسی مدیرم پرسید کنکور رو چیکار کردی چون پسرش هم تو همون حوزه من بود و همه فامیلیم ، در جریان بود وگرنه کسی خبر نداشت کنکور دارم میدم ،، پسرعمو بزرگم و بچه هاش و زنش همونجا که فهمیدن حالا تبریک نگفتن هیچ که اصلا هم تبریک شون رو نمیخوام و به هیچاییم نیست گفتند بابا چرا درس بخونی استراحت کن و این حرفهای دوزاری , سریع دخترش گفت ( خیاطی کاردانش بود) سازمان سنجش منو چک کن اطلاعیه دادن چیکار کنم ! خلاصه که بعله! از هر سمت و سوی در تلاشند روانیم کنند باحرف هاشون ،، خداروشکر که در این مورد بسیار سمج چکله و خود مختارم و حرف کسی رو گوش نمیدم جز آدمهایی که میدونم نظرات شون از نظرم درستند و با من همسو و هم جهتند.
من که کار خودمو میکنم به بابا و مامانم بعد اینکه مهمون هامون رفتن گفتم شما و فک و فامیلاتون حق ندارید تو زندگی من دخالت کنید من درسم رو میخونم ، سر کار میرم مهاجرت میکنم و بعدشم من اصلا ملاک های شما رو برا ازدواج نه قبول دارم نه بهش تن میدم ،، انقد که پول و چیزای دیگه که برا شما ها مهمه برا من نیست ! خلاصه که کوهی از خشمم !
+ این نکته هم اضافه کنم که پسرعموم دخترشو مجبور کرده بره دانشگاه و کاردانی بگیره درحالی که دختره دوست نداره درحالی که الان هم کار میکنه و کلی پول در میاره البته نوش جونش
بحثم این حسادت هاست ! این دخالت کردن هایی که نمیدونید چقدر داره رو روانم اثر منفی میگذاره
+ آقا نمیدونم چرا همه اینقدر روم شدن رو ازدواج من! نکنه میترسند با درس خوندن ذهنیت دخترا و زن عاشونو تغییر بدم !؟ خدایی درسته مامان بابام با درس خوندن و کارکردنم مخالفند ولی بعدش میبینند درسته کوتاه میان و هیچ بار نشده حتی بین دعوا بگو یکبار بگند تو رو شوهر میدیم دختره چش سفید بشینی سرجات و تو این مورد آزاد آزادم میگند هرکی و بپسندی ! درسته منم بدم نمیاد یک باشه بفهمه منو ، درکم کنه احساس تنهایی نکنم باش و حرف های همو بشنویم ولی الان اصلا وقتش نی ، هر وقت آدم مناسبش اومد ترجیح میدم حتی اگه هیچیم نداشته باشه از صفر باهم بریم جلو ، اینجا مهم نیست از من کوچیکتر باشه یا حتی ده دوازده سال بزرگتر اما الان همه ذهنم فکرم درس و کار و رفتنه ،، فکر کردن ازدواج خاله بازیه این نشد یکی دیگه ،، من یا از یکی خوشم نمیاد یا تا ته تهش میمونم و نمیتونه از شرم خلاص. بشه .. هرچی بزرگتر میشم چیزهای بیشتری رو میخونم و میشنوم و میبینم ترسم از انتخاب آدمها بیشتر و بیشتر میشه ، هیچ آدمی کامل و پرفکت نیست اما میتونه زیر بنای زندگیشو صاف و درست بچینه ! اگه آدم تو سن پایین ازدواج کرد، کرد هرچی بزرگتر بشه همون اندازه محتاط تر میشه .. یکبار دیگه بشنوم راجب ازدواج من حرف بزنند میدونم چه جوابی بدم بشون ،،
چشمم کور دندم نرم اگه به قول شون دارم اشتباه میکنم اگه شش بار افتادم اگه ده بار افتادم باز بلند میشم ..