•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

سخنی با بزرگان

دو خبر فوق جدیدانه داریم دو زوج کودک همسر نو ظهور در شرف عقدند آقا این تبلیغات فرزند آوری و ازدواج انگاری رسالتش رو تکمیل کرده در خاندان ما !😂

عروس در شرف ورود به کلاس یازدهم شازده دوماد ۲۱ ساله و تازه از خدمت برگشته😶 خداشاهده اگه دروغ بگم ! شهریور سال پیش انگاری تو یکی از قرار ها در خانه خاله شان که از قضا خالی بوده لو رفتند حالا ما که مثبت می اندیشیم شما نیز مثبت بفکرید ،، خلاصه که بچه مچه هامون چه دل نترس و سر بی سودایی دارند ،

عروس دوماد دوم باز جای امیدواری دارند (:

حاجی میگند بچه ها از هم تاثیر می‌پذیرند و محیط نقش اساسی در تفکرات شان دارد حقیقت محض است ،، هرچقدر خام باشیم اما محرم اسرار و کوه تجربه دیگرانیم چون گوش شنوایی خوبی هستیم :))))) اما متاسفانه اسرار شان در بلاگفا پنهان نی، خداشاهد باشد هدف مان تبادل تجربیات است و بس ، خلاصه که مجرد اینجا کم نی بگذریم .. خانواده شلوغی هستیم و هفته هفت روز است ما کم کمش چهار پنج روزش را مهمان داریم ، دو تااز دختر عمه هام ، دو تا از دختر عمو هام ، دختر پسر عمه مامانم ، پسر دایی و پسر عمو کوچیکم دوران تحصیل و سربازیشان را خانه ما گذران و هنوز یادمه مامان هرشب یک قابلمه گنده خورشت و برنج بار می‌گذاشت و پسردایی که یک روز درمیان خانه ما بود می‌گفت پادگان دوم ،حالا دلیل بیان این حرف ها چیست ؟ عرضم به حضورتان تفاوت نسل جدید و قدیم !

خلاصه یکی از آشناهامون چند روزی دخترش را فرستاد تا خانه ما و دخترش هنوز کلاس یازدهم است ،، مثلا میخواست بهمان ماموریت دهد که مو را از ماست بکشیم بیرون و نصیحتش کنیم بچسبد به درسش و ماسماسک‌ را ول کند ،

اما ما خوشمان نمی آد بپرسیم : عزیزم بگو ببینم با کی حرف میزنی و چت می‌کنی ! ای دختره ی کلک ! معتقدیم اگه یکی بخواد بگه میگه ، خلاصه تو این چند روز ما که سر پروژه و انتخاب رشته گوشی در حلق مان بود بگذریم تا اینجا چت کردن و این حرفها قابل درک ،،، این دخترجون اصلا براش مهم نبود تو جمع داریم شام میخوریم گوشی دستش ، مهمون میاد خونمون گوشی دستش ، دور هم نشستیم گوشی به دست ،،پدر ماهم ته تغاری خانواده و اپن مایند دخالتی در این ماجرا نمیکرد و یکبار نگفت گوشی رو بگذار کنار ،، حالا به ما مربوط نیست ولی خب ،، خلاصه این بچه تو اتاق ما ساعت ها با یکی دو نفری صحبت میکرد من حتی نپرسیدم اینها کیند؟؟ اسم و رسم شون چیه فقط یکی دو باری گفتم هی حواست هست دیگه اتاقم عایق صدا نیست اما اصلا به برگ هایش هم نبود و ماهم گفتیم به درک ، خلاصه تنها حرف مان همین شد و حرف نزدیم ،، دیگه این بچه نصف شب هم ول کن تماس صوتی نبود خلاصه یک شب منم عصبی شدم و گفت مرده شور بَنَم اونی که پشت تلفنه که خجالت نمی‌کشه چهار نصفه شب مزاحم دختر مردم میشه فکر میکنه همه بی خونوادن! اون شب بسی عصبی که پیامی ناجور به استادمان داده بودیم و داشتمی روانی میشدیم وگفتم تا ده مین وقت دارید هر غلطی میخواید بکنید و هرچی میخواید بگید من ده مین دیگه می‌خوابم ! وگرنه من می‌دونم و شما !

همین بچه که توی اردیبهشت و خرداد خانه مان بود مدام می‌گفت آره من با فلانی دوستم بیا بریم سر قرار گفته بیا فلان جا ،، داداش کجااا چه غلطا من مگه مغز خر خوردم بیام بات ! چند بار اصرار و من انکار خلاصه به کسی چیزی نگفتیم یک چندباری هم گفت فلانی قبلا فلان مبلغ بم داده الان پول میخواد منم گفتم تو مگه باید مادر خرج باشی غلط کرده توهم غلط کردی از بچه مردم پول گرفتی و نه گفتیم چندباری هم شارژ و فلان اما شماره های دیگه تحویل مان میداد خلاصه ما می‌گفتیم دانش آموز است و فلان می‌زدیم دیگه دیدیم شماره ناشناس می‌دهد و با بهانه مختلف میپیچاندیم ،، من به شدت از اینکه مسئولیت آدمها رو به گردن داشته باشم واهمه دارم و خیلی خیلی میترسم ،، این دختر از کنترل من خارجه خصوصا که آدم فوضولی نیستم که بخوام بپرسم خب از فلانی چه خبر و از این حرفهای خاله زنکی از تنها کسی که میپرسم نیل است و بس آنهم به شوخی ! خلاصه که به مادرجون سپردیم بزنگید به مادرش که دخترش را ببرد خانه شان اگه یه اتفاقی بیفته من چیکار کنم ؟ بابام که خونه نیست ، مامانم نیست ، داداشمم بزرگه که البت اون بدبخت یا اصلا نبود و اردو های جهادی بود وقت هایی‌ هم که بود کم پیدا ،، این مدت شباهم انقد خسته میشد پایین نمیومد به هرحال جلو حرف مردم رو نمیشه گرفت بلایی سرش میومد اول از همه به چشم داداشم میدیدند،، از همه بدتر اگه تنها بودیم دوتا مون خونه بگه پسره باید اینجا من چه غلطی کنم ؟؟؟ مگه آبروم رو از سرراه آوردم ؟؟یا اگه بره بیرون با پسرع فرار کنه اونوقت چی؟؟ هیچ وقت یادم نمیاد شب با هیچ پسری تلفنی صحبت کرده باشم، اگه هم چت کرده باشم که اونم تعداد محدود تهش به پروژه و دانشگاه و این جور چیزا ختم میشد دیگه ملت بیکار نیست تا پنج صبح به زرزر های من گوش بده که ! خلاصه به پدر مادرمان سپردیم این بر و بچ مسئولیت شان رو نپذیرند یک چیزهایی میبینم و می‌شنوم میگم یا خدا! والا هرروز خدا داریم حرص و جوش بقیه رو جدا از خودمان میخوریم ، تهش هر بلایی هم اتفاق بیفته مقصر ما میشیم ، شده حکایت یکی از آشناهامون گوشی و باباش رو میدزده میگذاره تقصیر مامان بزرگ خدا بیامرزم که گمش کرده ،، آخرم کار کی بود کار دخترش ! با یک پسری دوست بود گوشی و قایم میکرد یواشکی باش حرف میزد ! ولی ماه پشت ابر نمی‌مونه و همه چی لو می‌ره ،، آخرم به نظرم خودشو بدبخت کرد دو سه بار کار به طلاق کشید ،، اما آخر هردو فلک زده بهم برگشتند ، تایم طلاق دختره خونه ما بود و ما کنکور ی روان مان را بهم می‌ریخت ! دختره داشت طلاق می‌گرفت اما همزمان با پنج شش نفر بود انقد حرف میزد نمی‌گذاشت درس بخونم ننه بابای ماهم دریغ از اینکه یک تشر بزنند فقط زور شون به درس خوندن من میرسه😂!

آخه دختر قشنگم،، پسرجون اینکارا چیه ! یا یکی و بگیر و تمام یا زندگی بقیه رو خراب نکنید ... خلاصه که راز های خیلیها رو میدونیم اگر بخواهیم پته شان را بهم بریزیم الان ایتالی بودیم ! حالا ما علیه السلام نیستیم ولی این کارا چیه واقعا ؟ این چند روز انقد حالم بد شد ،، حد نداشت ،، ما معتقدیم اندازه یک سرسوزن کار خوب کنی یا برمیگرده حتی اگه یک ذره کوچیک کار بد باز هم تو همین دنیا بت برمیگرده ، اصلا رد خور ندارع ،، حالا میخواد مال مردم خوردن باشه چی گول زدن بچه مردم ،، اتفاقات آینده مون فردامون، همش صحنه و بازتاب کارهایی که کردیم و میکنیم!

،++ به جایی گفتیم فوضول نیستیم اتفاقا خیلیم هستیم ولی خیلی اوقات خجالت مان می آد رویمان نمی شود و نمی‌گیم😂! به نظرم خیلی حال میده همش اطلاعات دست اول ،، همیشه خدا من از اخبار خاندان دیر مطلع میشم همون خونه خالیه رو من تو عید فهمیدم که زن عموم تعریف میکرد 😂