درسهای زندگی
به نظرم تو این دور و زمونه خواهر برادر هم بدرد نمیخوره ،، من اسکل النگوم و دی ماه ۱۴۰۳ برای داداشم فروختم ماشین خرید اون تایم النگوم شد ۳۷ میلیون تومن ، نه تنها ماشین نمیده گاهی سوار بشم هیچ بخوره تو سرش ! الان که خرش از پل گذشته بهم میگه مگه پول تو بوده بابام برات خریده بود و من نمیدم ! با شنیدن همین حرفا باز من اسکل شهریور ۱۴۰۴ میخواست فارغ التحصیل بشه برای تسویه حساب با دانشگاه فرهنگیان و رفتن به مدرسه باید ۴۰ میلیون میداد باز پول کم داشت یدونه پلاک فقط داشتم برای بچگیم بود مامان بزرگم خریده بود و اسمم بوداونم بهش دادم ۱۱ میلیون فروخت ،، و گوشواره م هم براش فروختم اونم همین حدود شد الان که میگم بهم اینقدر پول بده و فلان نمیده یکبار یک، یک میلیون بهم داده هی همینو بهم سر کوفت میزنه خب بهت اینهمه پول دادم چیکار کردی حتی یکبار یک سیصد تومن داده بهم همونم حساب میکنه و به روم میاره ، تو فقط جوگیر میشی یه چی میخری استفاده نمیکنی ،، دیروز زنگ زدم گفتم قرار بود برا تولدم یک تومن بزنی چرا نمیزنی میخوام پول خوابگاهم و بدم برگشت پرو پرو گفت کرایه تو حساب کردم،که اونم پول بابام بود که دستش بود برام زد :(پسره ی عوضی نمک نشناس الان اگه طلاهام و برات نمیفروختم میتونستم ماشین بگیرم به اضافه پول طلاها و یکم هم قرض از اینور اونور ماشین قطعا میشد .. از طلاهایی که بابام برام خرید فقط یدونه زنجیر دارم بقیه چیزهایی که دارم رو همه رو خودم با پول تو جیبی هام و سرکار رفتنم خریدم یک زنجیر که کمتر از یک گرمه الان بخوام بفروشم نهایتن بشه ۶ دیگه خیلی هشت تومن و دو تا پلاک چند سوتی رو هم بعید میدونم چهارپنجم تومن بشه و یدونه سکه ۵۰ سوتی اینارو هم بفروشم هیچی نمیتونم بخرم :(((
حداقل پولای خودم و بهم بده طلا بخوره تو سرت خیر سرش ماهی ۱۶-۱۷ تومن حقوق داره اگه بگه این ماهی پونصد برای تو حالا من که نمیگیرم ولی لاجونی صلاح( تعارف الکی) که میتونه بزنه
کارت مامانم دستمه و پول خوابگاهم کامل میشه اما نمیخوام دست بزنم چند روز دیگه هم مامانم نوبت دکتر داره هم بابام ،،، لعنتی سر کار هم نمتونم برم هیجایی واسه ده یازده روز کارگر و فروشنده نمیخواد :((
هی من چوب سادگیم و میخورم اما هیچ وقت آدم نمیشم :( یعنی هی داداشم اینطوری بهم زخم زبون میزنم اما باز من دلم طاقت نمیاره یه جا میرم لباس خوشگل میبینم براش میخرم حالا خودم پول آنچنانی ندارم نهایتن ماهی چهار تومن بابام بده ولی همونم برا خودم خرج نمیکنم و واسه اونا وسیله میخرم یا براخونمون وسیله سفارش میدم قسطی پرداخت میکنم ...
هرچی سنم بالا تر میره به این نتیجه میرسم تنها کسی که برات میمونه خودتی نه پدر و مادر نه خواهر برادر هیچ کدوم پشت واینمیستن تو باس خودت رو پات واستی، خدایی ما از کجا شروع کنیم نه خانواده حامیت میشه. نه دولت نه هیشکی دیگه ،، یک جایی هم بخوام کار کنم هم سابقه میخواند..
حالا به بابام اگه دوباره بگم میخوام برم سر کار کلی عصابم و خورد میکنه میگه من که الان خرج تو میکشم چرا بری سرکار بعدشم شوهر میکنی اون خرج تو میده ،، خدا شاهده من اگه شوهرم کنم باز دوست دارم خودم خرج خودم و بکشم و غرورم اجازه نمیده پول بگیرم ازش ... میشناسم خودمو دیگه...
خدایی من موندم این دختر ها چطور روشون میشه زنگ میزنند به پسرای مردم یا حتی شوهر های مردم ازشون پول میگیرند من میخوام پول خوابگاه و از مامان بابام بگیرم روم نمیشه ،، یعنی جلو خودم دختره زنگ زد به کسی که تازه یک هفته باش آشنا شده دو سه تومن گرفت :/ من نهایتن خودم وبکشم بهش یک سلام کنم دیگه در حد دو سه مین راجب یه مسئله مشترک حالا کاری یا سوال و پرسشی جواب بدم که همونم بینش کلی سوتی میدم :/
یعنی خدایا کرم تو شکر از این دنیای خراب شده ای که تو خلق کردی یه کار اونم خودم بخوام براش جون بکنم حق ما نیست؟ بابا ایول دمت گرم ،، خدایی نا شکری نمیکنم ها ولی خب اعصاب منم خورد میشه یا نباس انقد خنک و ساده منو می آفریدی یا حداقل بهم کاری پولی استعدادی میدادی :((
درسهایی که تو زندگیم گرفتم : ساده نباش ، دلت برا کسی نسوزه حتی پدر و مادر و خواهر برادر ، حرف مردم توجه نکن ، گرگ باش
+؛ حالم از دختر بودن بهم میخوره ،، هرکاری میکنی به خاطر دختر بودن سرزنش میشی تو مگه پسری ، این کارو کنی تو مگه پسری اینو میخوای ،،،،، هیچ وقت دلم نمیخواد دختر داشته باشم که بقیه این حرفها و راجبش بزنند و قضاوت کنند.. مگه من دخترم نمیتونم این کارو کنم حالا صبر کن ببین خودم جون میکنم هرچی که میخوام و میخرم کار خودم و راه میندازه ،، مگه من دختر خلق شدم فقط غذا بپزم و شوهر داری و بچه داری کنم و خونه بمونم و کار نکنم؟؟
شده همه چیم و از دست بدم و حتی دنیام طرفم نباشه و کسب و کار خودم و راه میندازم و دختر ها و خانوم ها رو دور خودم جمع میکنم که نون حلال ببرند خونشون و از توانایی ها و استعداد هاشون استفاده کنند و از بقیه پنهانش نکنند ... بمون چهار تا پروژه بیاد دستم صدم و میگذارم کسب و کار خودم راه میندازم عمرم و میزارم الآنم برام مهم نیست با آمونیاک مسموم شدم نفس نمیتونم بکشم و ریه م اذیتم میکنه یک پام تو اتاقه یک پام تو سرویس و بالا آوردن من باز جا نمیزنم و ادامه میدم .. دیدی یک روز اومدم گفتم من شرکت خودم و راه انداختم ،، مگه من نمیتونم آرزو ی اینو حتی داشته باشم؟؟؟