•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

شوما باشی کدوم؟

ما هروقت دلمان بخواد این گونه میتایپیم خاصه وقت های که کیف مان کوک است اما بلعکس در غم و اندوه و ناراحتی که نمی‌خواهیم فکر کنیم پرچانه و ساده نویس میشویم گاهیم باس بر خلاف جریان آب شنا کرد مگه نه؟؟ .. بگذریم اصلا چرا باید توضیح بدهیم ؟

داشتیم فکر میکردیم اگر بخواهیم زندگان مان را برای خودمان توجه کنید برا خودمان نه محتوای تحویلی به مخاطب های محترم ،تعریف کنیم ...

قسم زیادی را مشغول سرک کشیدن در کارهای مختلف بودیم نه اینکه الان پروفسور سمیعی و انیشتین و نیوتن باشیم خیر اصلا از این خبر ها نیست .. فلحالاً چرا از این حرفا میزنیم؟ زیرا خلأهای بزرگی در خود دیده بودم و میبینم ..

بگذریم هرچی بالا و پایین میکنیم باز به همون نق زدن و غر زدن میرسیم

داشتیم فکر میکردیم کتاب چی بخوانیم ؟ نظر شما چیه؟

۱. تاریخ ایران (مستر ها: پیرنیا و اقبال آشتیانی)

۲. یادداشت های زیر زمینی ( حضرت عشق: داستایوفسکی)

۳. مرگ ایوان ایلیچ( جناب تولستوی)

۴. نازنین ( کراش العالمین: داستایوفسکی)

۵. سال بلوا ( عباس جان معروفی )

۶. سینوهه( آقای والتاری)

۷. سمفونی مردگان ( این کتاب عباس جان رو میشناسید دیگه؟)

۸. قصه های صمد بهرنگی عزیز تر ازجان

۹. عهد های بی رحمانه( اثر ربکا جون )

کتاب نخونده زیاد داریم اما فلحالاً این موارد !

خودم رو عهد های بی رحمانه و تاریخ م می‌خوام یا تو فانتزی ربکا راس غرق بشم و خودم یادم بره یا تاریخ بخونم انقدر حرص بخورم تا جونم درآد و درد های خودم فراموشم بشه !