•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

دنیای عجیبیه

زندگی خوابگاهی برا ما اگه هیچی نداشت در عوض شنیدن تجربیات دیگران را داشت ..

اولین ترم خوابگاهی بودن مان بود و بسی چشم و گوش بسته،،یک دخترک چشم سبزی بود شبا میومد اتاق مان و از خاطرات و تجربیاتش می‌گفت ،این دختر ته تغاری خانه شان بود و پدر مادر فرتوتی داشت و یک خواهرزاده بزرگتر از خودش .. خلاصه کنیم تو دوران دبیرستان پسرکی را دوست می‌داشت و با پسرک تو اتاقش در خانه شان قرار می‌گذاشتند و می‌گفت کل دوران دبیرستان پسرک هرشب خانه مان بود و بقیه داستان را باز میگذاریم

خلاصه دو ترم پیش دخترک را در خوابگاه دیدیم و به صرف میرزاقاسمی شام دعوتش نمودیم اتاق مان و برایمان گفت شوهر کرده و عکس و فیلم های ازدواجشان را نشان مان داد و کلی از شوهرش تعریف کرد .. خلاصه بین حرف ها فهمیدیم این پسرک آن پسرکی که از پنجره اتاقش یواشکی می‌آورد تو خونه نبود ..

امروز که از بیکاری پروف هارا نگاه میکردیم یادش افتادیم ... در نهایت خواستیم بگیم سبحان اللّه

🎨 تنظیمات قالب
🔤 فونت متن
🔎 اندازه متن
☁️ یک بیت برای تو