•ᴗ•

پارادوکس

 تضادی که من باشم

شاطر

حالا که ما اینجاییم و به اجبار یک روز در میان و گاها هرروز ( اصلا معلوم نی که رفتن مان مشتاقانه است! الکی مثلاً) برای خرید نان مسافتی را طی مینماییم تا به آنجا برویم و از بین آنهمه نانوایی دور و بر تنها آن را برگزیده ایم خلاصه کنیم. این مستر رمز کارتم و فراموش کرده و ناامید گشتیم دیگه با چه امیدی نونوایی برویم واقعا بعضی وقتا خیلی خوب بود میدونست یکی می‌خوام و رمزم رو هم میدونست و نیاز نبود حرف بزنم ! :/

++ آقا جدی نگیریدااا شوخیند صرفا وگرنه من به چه کار بنده خدا دارم

🎨 تنظیمات قالب
🔤 فونت متن
🔎 اندازه متن
☁️ یک بیت برای تو